غریبۀ آشنا
مقدمۀ پتی استیوارت بر زندگینامۀ همسرش شبان تت

این متن مقدمۀ کتاب غریبۀ آشنا نوشتۀ شبان تت استیوارت است. پتی استیوارت این متن را برای کتاب همسرش به رشتۀ تحریر درآورده است.
بعد از اولین دیدار با تت استیوارت ، نمیتوانستم حرف بزنم. آیا خجالت کشیده بودم؟ آیا به دلیل جذابیت بینظیر او بود؟ یا شاید هم به این دلیل بود که من فقط دو هفته بود که به دنیا آمده بودم و هنوز نمیتوانستم حرف بزنم – در آن زمان گریه تنها راه برقراری ارتباط برای من بود. یادم نمیآید که وقتی او را دیدم گریه کرده باشم. در واقع، هیچ چیزی یادم نمیآید. او با اینکه دو سال بزرگتر و عاقلتر بود اما مثل من چیزی از آن لحظه را به یاد نمیآورد. شاید اینطور بهتر باشد چون من کاملا کچل بودم.
مادران ما، نانسی مورای و ناتالی استیوارت، سال ۱۹۴۸ در تهران در کنفرانس مخصوص مبشرین که برای بار اول به ایران آمده بودند، یکدیگر را ملاقات کردند. آنها زود با هم دوست شدند و مادرم پرسید: «میخواهی بچهام که تازه به دنیا آمده است را ببینی؟» جواب این سوال چیزی به جز بله، البتهای مودبانه نمیتوانست باشد. تت هم آمد چون در آغوش مادرش بود، و نمیتوانست حرفی در این مورد داشته باشد. داستان ما مثل داستانهای عاشقانۀ ملاقات پسران با دختران نیست.
دفعۀ بعد تت را در شهرم مشهد دیدم. او یک پسر دوازده سالۀ قد بلند بود و با چشمان قهوهای تیره و پر احساس به من خیره شده بود؛ و مثل مجسمه ایستاده بود؛ من ده ساله بودم و تحت تاثیر او قرار نگرفتم. تت بعدا اعتراف کرد که ترسیده بود؛ من یک دختر بودم و او آشنایی زیادی با دختران نداشت. من رفتم تا پسران ایرانی که همه با هم در محوطۀ سازمان خدمتی زندگی میکردیم، دوچرخه سواری کنم. واضح بود که او با من سنخیتی نداشت.
ما دوباره زمانی که به مدرسۀ شبانه روزی در تهران رفتیم تا آنجا در ساختمان نوسازی زندگی کنیم که برای فرزندان مبشرین ساخته بودند، یکدیگر را ملاقات کردیم. این مدرسه در محوطۀ وسیع یک بیمارستان مسیحی سابق قرار داشت که در آن زمان به عنوان مدرسهای با بیش از دویست دانش آموز از سی ملیت فعالیت میکرد. ما بچههای مبشیرین که سیزده نفر بودیم در پانسیون زندگی میکردیم که پارک و آلیس جانسون بر آن نظارت داشتند، دو روح شجاع که مایل به انجام وظیفۀ پر اضطراب نظارت، غذا دادن و برقراری انضباط چنین گروه متنوعی از کلاس پنجم تا دوازدهم بودند.
دخترها در طبقۀ دوم و پسرها در طبقۀ اول بودند، و همین باعث میشد تا شبها بتوانند از پنجرههای اتاقشان که در امتداد «سالن مطالعه» بود بدون اینکه کسی متوجه شود بیرون بروند و از فروشگاهی که در آن نزدیکی بود تنقلات بخرند و به خوابگاه برگردند. ما دخترها هم برای اینکه از آنها عقب نیفتیم، به یک سطل فلزی طناب بستیم، لیست خوراکیهایی که میخواستیم را در آن میگذاشتیم و از طریق پنجره به طبقۀ پایین میفرستادیم. بعد از اینکه پسرها برمیگشتند طناب را تکان میدادند و این نشانهای بود که باید سطل را که حالا پر از چیپس و نوشابه و آبنبات بود، بالا میکشیدیم. حتما با خودتان میگویید چه پسرهای مهربانی! اما آنها میدانستند که اگر ما یک کلمه به «خاله آلیس» چیزی میگفتیم دیگر نمیتوانستند شبها تنقلات بخرند، به همین دلیل سخاوت آنها حق سکوت کوچکی بود که به ما میپرداختند.
کمکم تت شروع به نشستن در کنار من در ساعتهای غذا کرد – دو میز بزرگ که با رومیزیهای سفید پوشیده شده بودند، بیشتر فضای اتاق غذاخوری بزرگ را اشغال کرده بودند. توجه گرم او مرا هیجانزده کرده بود. اما خیلی زود دلیل توجهش را متوجه شدم، من آرام غذا میخوردم و او با اشتهای زیاد چشمش به غذای من بود (تت همیشه گرسنه و درمانده بود) – و این سوالها را از من میپرسید، «سیبزمینیهایت را میخوری؟» «دسرت را میخواهی؟» از آنجایی که خیلی به او علاقه پیدا کرده بودم، و معتقدم که «راه نفوذ به قلب مردها از طریق غذاست» با خوشحالی غذاهایی که نمیخوردم را به او میدادم. تت سالها بعد به من گفت که این همان چیزی بود که او را برای اولین بار جذب من کرد. اما من فکر میکردم که او جذب شخصیت بامزه و زیباییام شده است.
در سال ۱۹۶۴، زمانی که شانزده ساله بودم، به همراه خانوادۀ شش نفرهام (سه خواهر و برادر کوچکتر داشتم) به آمریکا برگشتیم. پدرم میخواست در رشتۀ روانشناسی تحصیل کند؛ سالیان زیاد عمل جراحی و پزشکی عمومی در مشهد و رشت او را به چالش کشیده بود تا تجربیات خود را بیشتر کند. ما به شهر دنور در کلورادو رفتیم. تت هم که هجده ساله بود، همان سال با خانوادهاش از ایران به لمبرتویل در نیوجرسی رفتند. حالا ما ۲۵۰۰ کیلومتر فاصله داشتیم و ارتباطمان قطع شد.
در تابستان سال ۱۹۶۵، دکتر گلن کنخت که دوست عزیز و مشترک ما و مبشر سابق در ایران بود، به دنور آمد و از من و مادرم خواست که برای دیدنش به فرودگاه برویم. دوست پسر من در آن زمان ما را همراهی کرد. یادم آمد که گلن در آکسفورد پنسیلوانیا، کشیش تت بود، معصومانه از او پرسیدم «تت چطور است؟» خجالت میکشم که اعتراف کنم، اما خیلی زود جواب او را فراموش کردم.
وقتی دکتر کنخت به پنسیلوانیا برگشته بود، بدون اطلاع من به تت گفته بود، «پتی هنوز به دنبال برقراری ارتباط با توست!» این فکر که ممکن است هنوز او را دوست داشته باشم در تت شعلهور شد. بعد از مدت کوتاهی، نامهای از تت رسید که خلاصهای از دو سالی که همدیگر را ندیده بودیم نوشته بود. او نامه را اینطور تمام کرده بود که کریسمس آن سال برایش خیلی سخت خواهد بود، چون پدر و مادرش به ایران برگشته بودند و او باید کریسمس را در خوابگاه خالی میگذراند. بعد از اینکه آن را برای مادرم خواندم با اشتیاق گفت: «اوه، بیا او را به اینجا دعوت کنیم!» من شوکه شده بودم. من حتی دیگر تت را خوب نمیشناختم. اما مادرم هیچ اعتراضی را قبول نمیکرد. و اینطور شد که شب کریسمس پدرم، خواهرم شارون و من برای استقبال از او به فرودگاه استپلتون در دنور رفتیم. خیلی عجیب بود. با هم دست دادیم. با خودم فکر کردم ما دو هفته در یک خانه چه کارهایی قرار است با هم انجام دهیم؟ او طوری رفتار کرد که انگار بیست سال از من بزرگتر است؛ علاوه بر این به نظر میرسید از من ترسیده است. به تدریج یخ بین ما آب شد و دوستان خوبی شدیم. او از کلورادوی برفی و خانوادۀ ما خوشش آمد، و همچنین عاشق من شد. این یک احساس مشترک بود. ما کریسمس فوقالعادهای را با هم گذراندیم. با تمام شدن دو هفته، آنچه باید اتفاق میافتاد اتفاق افتاد، حالا ما که عاشق هم شده بودیم چطور میتوانستیم از هم جدا شویم؟ همدیگر را بغل کردیم و نمیدانستیم سرانجام رابطهمان چه خواهد بود.
بعد از اینکه او به پنسیلوانیا برگشت شروع به نامهنگاری کردیم. تماس تلفنی بسیار گران بود، به همین دلیل فقط در زمانهای خاص با هم تماس میگرفتیم. او روزی حداقل یک بار و گاهی دو بار نامه مینوشت، و دربارۀ یک روز خستهکننده در کلاس را طوری مینوشت که مثل یک نامۀ عاشقانه بود. تعداد نامهها زیاد میشد؛ او هر روز به صندوق پست سر میزد تا نامههای من را که به اندازۀ نامههای او نبودند بردارد – درسها و کلاسهای رشتۀ پرستاری مرا مشغول کرده بود.
در سال اول دانشکده، نامهای از تت به دستم رسید که تا مغز استخوانم را لرزاند. او اینطور نوشته بود: «پتی عزیزم، فکر میکنم که خدا مرا به خدمت خوانده است.» نه من نمیتوانم همسر یک خدمتگزار شوم. تو باید شخص دیگری را انتخاب کنی! من دوستت دارم اما نمیتوانم این کار را انجام دهم. من خیلی خجالتی هستم و با همسر یک کشیش شدن هیچ سنخیتی ندارم! لطفا نه! من فکر کردم که تو میخواهی سفیر شوی و سفر کنی، اینطور نیست؟ دوم اینکه، من به اندازۀ کافی روحانی نیستم! ممکن است تصور من از همسر یک خدمتگزار کمی افراطی باشد، اما دلیلش این است که همسر شخصی که در کلیسای من در دنور خدمت میکرد، بی نقص بود. او هر یکشنبه تعداد زیادی نان کروسان و غذاهای خوشمزه درست میکرد و برای خانوادههای مختلف، از جمله خانوادۀ ما میفرستاد. او با هر کسی که میخواست با او صحبت کند با محبت و خونگرمی برخورد میکرد. او بی عیب و نقص لباس میپوشید، و هرگز هیچ پارگیای در جوراب شلواریاش نمیدیدی! او جلسات مطالعۀ کتابمقدس را اداره میکرد و پیانو مینواخت. من هرگز نمیتوانم مثل او باشم! اینها تمام چیزهایی بود که از ذهنم گذشت اما این افکار هرگز در قالب یک نامه برای تت فرستاده نشد. شاید بهتر بود رابطهمان را تمام کنیم و هرکدام از ما به راه خودش ادامه دهد. او راهش را انتخاب کرده بود و این مرا ترسانده بود.
با این حال، بدون اینکه متوجه باشم، خدا از مدتها پیش مرا انتخاب کرده بود تا همسر یک خدمتگزار شوم. او مرا در برای نقشی که خودش در نظر داشت شکل میداد، و من لازم نبود برای این نقش پیانو بنوازم.
ما تاریخ ۳ آگوست ۱۹۶۹ را برای مراسم ازدواجمان انتخاب کردیم؛ درحالیکه من سال اول دانشگاه را در کلورادو تمام میکردم او قرار بود در شهر پرینستون نیوجرسی به دانشکدۀ الهیات برود. بله، ما باید بیشتر سال را از هم دور میماندیم، اما میدانستیم که کار درست برای ما همین است. و بعد نوبت به دانشکدۀ الاهیات رسید، بعد از آن نوبت به اولین کلیسایمان، اولین فرزندمان تیمی و بعد از او دخترمان امیلی رسید. در این مدت دوست عزیز ما دکتر ویلیام میلر از ما میخواست تا به برگشتن به ایران فکر کنیم؛ او نیاز مبرم ایرانیان به شنیدن انجیل را به ما یادآوری میکرد. گوشهای من کاملا به روی شنیدن این موضوع بسته شده بود. آیا من خانوادهام را در کلورادو ترک نکرده بودم تا در نیوجرسی که کلیسای جدیدمان آنجا بود، زندگی کنم؟ این برای خداوند کافی نبود؟ و حالا نوبت این بود که با دو بچۀ نوپا برای سالهای زیادی به ایران بروم؟ این بار من راه دیگری را انتخاب میکردم.
تابستان آن سال تت اردوی بچههای دبیرستانی را مدیریت میکرد و من با تیمی ۳ ساله و امیلی ۱۸ ماهه در خانه بودم. یک نامۀ دیگر رسید. در نامه اینطور نوشته شده بود: «تت عزیز، ما از شما دعوت میکنیم تا کشیش کلیسای کریستوفر مقدس در آبادان، ایران شوید...» در دوران نوجوانی به آبادان رفته بودم و میادین نفت با بوی تند و دمای بیش از حد بالا و محیط بیابانی را به خوبی به یاد آوردم. از فکر به این موضوع به خود لرزیدم.
با این حال، درست در همان لحظه، روحالقدس قلب مرا کاملا تغییر داد. و گفتم: «بله خداوند، میروم.» با هیجان با تت تماس گرفتم و از او پرسیدم: «آیا دوست داری به آبادان بروی و کشیش کلیسای کریستوفر مقدس شوی؟» سکوت سنگینی برقرار شد و بعد تت گفت: «پتی؟ خودت هستی؟» گفتم: «بله عزیزم، و آمادهام که برویم!» میدانستم که این خواست خدا بود. تت هرگز اینقدر خوشحال نبود. من او را برای مدت زیادی از کاری که خدا او را خوانده بود تا انجام دهد دور نگاه داشته بودم اما حالا هر موافق بودیم و این هیجان برانگیز بود.
برای اینکه بدانید بعدا چه اتفاقی افتاد و همینطور برای دانستن سرگذشت زندگی مشترک ما باید این کتاب را بخوانید.
ابتدا، میخواهم که شما این مرد را که من تقریبا ۷۵ سال است میشناسم، بشناسید. ممکن است از قبل این امتیاز را داشتید که او را بشناسید. به عنوان همسر تت، میتوانم فقط بخشی از زندگی او را به شما نشان دهم که عاشقانه با من داشته است و پنج ویژگی او را انتخاب کردم تا برای شما بگویم:
· اشتیاق او برای خداوندمان، کار برای ملکوت او، خانواده و دوستانش.
· تعهد خستگیناپذیر او. تت با اشتیاق و به صورت مداوم موعظههای جدید، درسهای کتابمقدس، برنامههای آموزشی آنلاین، کتابچههایی دربارۀ موضوعات بسیار ضروری مثل قدرت بخشش، خانوادۀ مسیحی، امور مالی و موضوعات بسیار دیگری را ارائه میکند.
· جدیت او. برای او سخت بود تا به خانوادۀ فعال ما که دوست داشتند شوخی کنند، جوک بگویند و بخندد برای او چالشبرانگیز بود. جدیت همراه با آرامش او مکمل خوبی بود و اغلب در مواقع آشفتگی به من کمک میکرد، چون او معمولا با منطق و خرد واکنش نشان میدهد. منظورم را اشتباه متوجه نشوید؛ او اگرچه یک حس شوخ طبعی عالی دارد اما چگونه جدی بودن را هم خوب میداند. و من به چنین تعادلی احتیاج دارم.
· حکمت عمیق او. از آنجایی که تت تحت تاثیر احساسات و موقعیتهای اطراف قرار نمیگیرد، بهتر میتواند ببیند که چه کاری لازم است انجام شود یا چه چیزی باید گفته شود، این میتواند دربارۀ یک جلسه در کلیسا، یک جلسۀ مشاوره، یا در مورد ماشین ظرفشویی خراب باشد، و من به این نتیجه رسیدهام که باید به نظرات او اعتماد کنم.
· قلب خدمتگزار او. بزرگترین لذت برای او کمک به مردم و مشارکت در زندگی آنهاست. او از الگوی عیسی که پای شاگردان خود را شست پیروی میکند. او زود به کلیسا میآید تا میز و صندلیها را بچیند، یا راه خود را دور میکند تا دیگران را به مقصدشان که دور است برساند، برای غذا خرید میکند، یا زمانی که من خسته یا مریض هستم برایم غذای خوشمزه درست میکند.
تت عزیزم، تو در این سالها به من این امتیازی را دادی که خودت و زندگیات را با من شریک شوی. در تمام اوقاتی که با هم دعا میکنیم، میخندیم، گریه میکنیم، درد و غم و اندوه داریم و در عین حال یاد میگیریم که خدا همیشه بر همه چیز تسلط دارد، تو را بیشتر از همیشه دوست دارم. کتابت را دوست دارم و به تو و داستانت افتخار میکنم.